لیــــلیــــتا
زن متولد اسفند
  
پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 23 اردیبهشت 1391 :: 4:15 PM :: نویسنده : لیلیتا


روبراهم. با کمی چاشنی خستگی از اینهمه مهمانی و دید و بازدید و رتق و فتق امور خانه و بردن این دخترک شیرین زبان به مهد و پیاده روی های روزانه و همین حوالی خندیدنها و گریستنها...

گویی به این میگویند روزمرگی. دلم هوای همه ی شماها را کرده است. اما مجالی برای ماندن و خواندنتان ندارم.  به همین زودیها میآیم. قول شرف میدهم.

***************** من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم

***************** باور نمی کنید همین شعر شاهد است.


* دوست نازنینی که ایمیل داده بودید بابت خوراکهای ایران باستان! متاسفانه من در این مورد اطلاعاتی ندارم. کاش میتوانستم کمکتان کنم. اما هیچ چیزی در این باره نشنیده ام.


ارسال نظر خصوصی برای من

سه شنبه 18 بهمن 1390 :: 5:31 PM :: نویسنده : لیلیتا

سه تا کتاب نیمه خوانده روی هم گذاشته شده اند روی پاتختی! من اما یک کتاب گرفته ام دستم . تا خیالش راحت باشد که درس میخوانم. فیزیولوژی اعصاب و غدد!!!  

اوووف! یک مارمولکیست که بیا و ببین! با انگشتم توی هوا نخاع را ترسیم میکنم و اعصاب منشعب شده را! دخترک در میآید که: لیلیتا! تو هم مثل من نقاشی میکشی؟ خب توی کتابت بکش! کتابش را نگاه میکنم: یک زرافه و نیم! مال شل سیلوراستاین است! زرافه هایش را رنگ کرده! و زیر نوشته هایش خط کشیده. مثل خودم! میگویم : این بچه هم به تو رفته ها! و در ذهنم میگویم خب چرا نمی گم به من؟؟؟ یا به هردومون؟ 
و با خودم لبخند میزنم و میگویم: بذار دلش قنج بره. هر وقت از یک چیزی این بچه تعریف میکنم و میگویم به تو رفته گل از گلش میشکفد. ذهنم را میخواند : میگوید: خر کردیم؟ به خنده در می آیم که : فهمیدی؟ اتاق را که به سمت هال میرود با خنده میگوید: آره بابا! 


خوشبختی خیلی ساده است. همین که توی این لحظه ی کوتاه سه تایی مان خندیدیم. فارغ از اینکه ساعتی قبل داشتیم حساب کتاب میکردیم که فلان قسط را که بدهیم و فلان وام را که تسویه کنیم چند سال طول میکشد تا بتوانیم یک مسافرت دل و جیگر صفا کن برویم؟؟؟ یا یک ماشین بهتر بخریم؟ یا یک خانه ی بزرگتر!  

 

باید در ذهنم یک عالمه تصویرهای قشنگ بکشم که تمام اینها را دارم. شاید قانون جذب عمل کند؟ هوم؟؟؟ از گرگ پیر که ناامید شده ایم رفته پی کارش!!!



ارسال نظر خصوصی برای من

دوشنبه 17 بهمن 1390 :: 4:49 PM :: نویسنده : لیلیتا
میخواهم یک شبی بیقرار لحظه ها... مست از بوسه های تو.... گرم از حرم تنت.... آنقدر دوستت دارم را توی گوشت تکرار کنم تا مطمعن شوم زمان، با تمام خراشهایش، هرگز از قلب من و تو گذر نخواهد کرد.... همین!!!



ارسال نظر خصوصی برای من

یکشنبه 18 دی 1390 :: 2:33 PM :: نویسنده : لیلیتا


دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!

و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست ............

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست ............


همیشه یه روزی... یه جایی... یه کسی..... میتونه راحت برینه  به حال و هوای خوبت. دلم دوستیهای صادقانه و بی ریای سالهای دور رو میخواد. دلم
ساعتها و ساعتها گریه  میخواد... و ساعتها و ساعتها قدم زدن تو هوای خوشبوی شمال... و ساعتها و ساعتها ....... دلم میخواد فاصله بگیرم. از تو... از
خودم... از همه... انگار این روزها همه چیز غرق مدرنیته شده... همه درگیر چیزای مسخره اند. کلاس.. خرید از برند... مدل موی جدید... آرایش جدید....
ماشین جدید....هه چه مسخره، گوشی جدید! کاش میشد برای مدتی از همه برید! برید و رفت..... به هر کجا! فقط رفت.
نقطه. تمام!






ارسال نظر خصوصی برای من

یکشنبه 20 آذر 1390 :: 09:23 AM :: نویسنده : لیلیتا
زندگی بازی عجیبی است. گاهی برنده اید، گاهی بازنده.گاهی سوزناک و پردرد است، گاهی شیرین و پرهیجان، یک روز میخواهی همه چیز مثل باد بگذرد، روزی دلت میخواهد زمان در مکان متوقف شود.

چهار سال پیش در چنین روزی و چنین ساعتی من مالامال از احساسات ضد نقیض چشمانم را گشودم و دوتا تیله ی سیاه و کوچولو و براق دیدم. چشمهایت که مثل ستاره میدرخشید. و دستهای کوچکت با آن ناخنهای حنایی، و پوست سبزه و سرخت. میخندیدم ار شوق، می گریستم از درد، بغض میکردم از هیجان.  حس کردم بوی فرشته ها را میدهی. شکننده بودی و ناز. مثل یک تکه بلور.

امروز صبح بابایی به عادت همیشه قبل از رفتن لپهای کوچولویت را بوسید. نیمه خواب و نیمه بیدار چشمهایت را باز نکرده، دستهایت را حلقه کردی دور گردنش و گفتی دوسِت دارم!

*اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است / دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست / من از تو می نویسم، این کیمیا کم است
بهانه ی قشنگ زندگی تولدت مبارک.


ارسال نظر خصوصی برای من

چهارشنبه 25 آبان 1390 :: 11:59 PM :: نویسنده : لیلیتا

با دستان سفید و انگشتان کشیده و بلندش، با همان چروکهای زیبایی که نشان از گذر زمان داشت ، روی ایوان چوبی مینشست. انارهای ریز و ترش و قرمز را دانه میکرد، بعد همه شان را روی یک گونی تمیز روی همان ایوان چوبی توی آفتاب میگذاشت تا خشک شوند. بعد میرفت ، شانه ی چوبی اش را می آورد. لبه ی ایوان مینشست . سربند سبزش را دور سر و پیشانی اش گره میزد. موهای کمپشتش را از دو طرف سربند بیرون میریخت و با یک نخ سیاه آنها را میبافت. شاید میخواست موهایش پرپشت تر دیده شوند. شاید هم این فقط یک رسم بود. 
 
بچه بودیم. و او مهربان. میرفتیم زیر ایوان مینشستیم. او میگفت: خونِ تَه! یعنی زیر خانه!  بعد از لای درزهای چوبهای ایوان، گونی را سوراخ میکردیم. مشتهایمان را پر از دانه های خشک انار میکردیم و دِ دَررو! او گاهی دنبالمان میکرد و گاهی از همان بالا چند تا فحش جانانه نثارمان میکرد. بعد هم با خنده میگفت: خانه خِراشا! یعنی خانه خرابها، خب! یعنی خانه تان خراب شود. یک جور نفرین بود لابد!

مادر بزرگ پدری ام بود. چیزی جز مهربانی از او به یاد ندارم.  و غرور و لجبازی البته! چهره ام بسیار شبیه او!

دیروز به رسم سیدزاده  های شهر من سفره ی غدیر انداخته بود گویا. آنجا همه به عید دیدنی سیدها میروند. من سالهاست که این رسم را فراموش کرده ام. اما هر سال به دیدنش میرفتم و هر بار او را چروکیده تر میدیدم. همانقدر مهربان! همانقدر دوست داشتنی! دیشب که سفره ها جمع شدند. خوابید! و دیگر بیدار نشد
!!!


ارسال نظر خصوصی برای من

یکشنبه 8 آبان 1390 :: 3:31 PM :: نویسنده : لیلیتا





یک انسان به راحتی میتواند یک گاو باشد.مثلا وقتی سوار ماشینش با سرعت زیر باران رگباری در حال عبور از یک کوچه ی خیس میباشد میتواند به عابری که در زیر چترش گوله شده و لولیده در خود، دارد با سرعت رد میشود هیییییییییییییییییییییچ توجه ای نکند و تمام آبهای جمع شدهه در گودالهای این کوچه های پر از چاله چوله را بپاشاند توی صک و صورت عابر بیچاره. 

دو به شک شده ام که ایا هرگز هیچ گاوی این چنین رفتار میکند؟؟؟



ارسال نظر خصوصی برای من

چهارشنبه 27 مهر 1390 :: 6:01 PM :: نویسنده : لیلیتا

جون من قیافه های معصومشونو ببینین:

ناردونکِ من در کنار هانا (دوست جونی ناردونک) تو تولد هانا.



*********

نه! آخه هیکلای این دو تا رو ببینین!
ناردونک و امیرعلی (از قوم و خویشای خودم) مشغول ماسه بازی.
جون لیلیتا اون کونَکِشو ببینین از زیر مایو زده بیرون!!!



میشه عاشق یه همچین فرشته ی موفرفریِ بانمکی نبود آخه؟؟؟


ارسال نظر خصوصی برای من

دوشنبه 4 مهر 1390 :: 4:01 PM :: نویسنده : لیلیتا

(توضیح نوشت: این عکس من نیست. اما کمابیش شبیه من است...شبیه جوانی هایم!)

درود!

همین صبحی با خودم گفتم امروز دیگر خواهم نوشت. از روزهایی که گذشت و چیزی بیشتر از روزمرگی های مداوم نبود.

برایتان از کجای داستان بگویم؟ از زندگی با همسر که مثل اکثر اوقات آرام و خوب در پیش است؟؟؟ یا از عمل به وضایف عجیب مادری که مثل همیشه سخت و پر از دغدغه و توام با شیرینی است؟

از شهریه ی مهدکودک ناردونک که باز هم افزایش یافته ؟ یا از دلمشغولی های این روزهایمان برای رفتن از این شهر و دیار به دیار پدری با بوی خوش عطر درختان نمور و خاک گیرا و هوای نیمه شرجی اش؟

از اجاره خانه ها که سر به فلک میکشند و تصمیممان را برای اجاره دادن خانه ی کوچکمان و نقل مکان به جایی فقط کمی بزرگتر را دچار تزلزل میکند؟؟؟

از مادربزرگم که در حدود صد سال دارد و خیلی شبیه اویم و این روزها دیگر آفتاب لب بوم است؟؟؟

از  روزهایی که باز رفتم و توی آن اتاق رو به جنگل خوابیدم و باز بوی خاک نمناک از باران هوای دلم را ابری کرد؟؟؟

از اینکه دلم هوای آغوش مهربان مادرم را کرده بود و رفتم و در آغوشش کشیدم و یک دل سییییییر حرف زدیم؟؟؟ از اینکه وقتی پدر در آغوشم کشید بغضم را فرو خوردم و او نخورد و اشکش را از گوشه ی چشمش پاک کرد؟؟؟

از دلگیریهای بی دلیل این روزهایم و روزمره گی های بی پایان و هزار جور فکر و خیال ناتمام؟؟؟

از کدام بگویم؟؟؟

شرمنده! سرتان را درد آوردم...
.


ارسال نظر خصوصی برای من

یکشنبه 27 شهریور 1390 :: 2:41 PM :: نویسنده : لیلیتا


متن زیر را بخوانید از ایتالو کالوینو/ تی صفر/ ترجمه میلاد زکریا


خیلی به دل من نشست. با دقت بخوانید:

(پس بیایید این طور شروع کنیم: سلولی هست، و این سلول یک ارگانیسم تک سلولی است، و این ارگانیسم تک‌سلولی منم، و این را می‌دانم و از این مسأله خوشحالم. تا اینجایش هیچ چیز خاصی نیست.  

 

حالا بیایید سعی کنیم این وضعیت را در فضا و زمان برای خودمان تصویر کنیم. زمان می‌گذرد و من همواره از بودن در آن و از خودم بودن خوشحال و خوشحال‌تر می‌شوم، و همچنین از اینکه زمان وجود دارد، و از اینکه من در زمان هستم، یا از این که زمان می‌گذرد و من زمان را می‌گذرانم و زمان از من می‌گذرد خوشحال و خوشحال‌تر می‌شوم، یا از این که در زمان لحاظ شده‌ام، از این که حاوی زمان و یا محتوای آن‌ام، خلاصه از این که با بودن من خود گذر زمان را نشان می‌دهد خوشحال می‌شوم.  

 

باید قبول کنید که این قضیه یک جور حس انتظار به وجود می‌آورد، انتظاری شاد و امیدوار، بی‌صبری‌ای جوان و هیجان‌زده و همین‌طور نگرانی، نگرانی‌ای جوان و هیجان‌زده و اساساً دردناک، تشویش و بی‌تابی‌ای دردناک و غیر قابل تحمل. به علاوه باید یادتان باشد که وجود داشتن به معنی بودن در فضا هم هست، و در حقیقت من با تمام پهنایم در فضا پخش شده‌ بودم، و فضا همه طرفم را گرفته بود و با اینکه من اطلاعی نداشتم به وضوح از همه طرف ادامه داشت.  

 

فایده‌ای ندارد حالا غصه‌ی این را بخوریم که این فضا چه چیزهای دیگری در خود داشت، من در خودم فرو رفته بودم و سرم به کار خودم، حتی سر نداشتم که به کار بیرون سرک بکشم یا چشم که بیرون این که چه هست و چه نیست برایم جالب باشد؛ به هر حال، حس می‌کردم در فضا فضایی اشغال کرده‌ام، که در آن غوطه‌ورم، که با پروتوپلاسم از جهات مختلفی رشد می‌کنم، ولی همان‌طور که گفتم نمی‌خواهم روی این جنبه کمّی و مادی تکیه کنم،  

 

بیش از هر چیز می‌خواهم از رضایت و شوق شدید کاری با فضا کردن بگویم، از وقت داشتن برای استخراج لذت از فضا، از فضا داشتن برای ساختن چیزی در گذر زمان...) 



ارسال نظر خصوصی برای من

   1      2      3      4      5      6   >>
 
درباره وبلاگ

لیلیتا! نامی که در روزهای پر تب و تاب عشق، همسرم روی من گذاشت. دهه اول زندگیم مملو از بازیهای کودکی بود. بوی بهار نارنج و انجیر و توت، بوی ناردونهای مادربزرگ روی ایوان چوبی، دهه دوم شور نوجوانی و دوستانی که هرگز ابدی نشدند، روزهای سرخوشی های بی پایان، و دهه سوم عشق بود و عشق، عشق و ازدواج، عشق و فرزند، و حال در آغازین روزهای دهه چهارم تلاش دارم که زندگی را نبازم و کودک درونم را زنده نگه بدارم ...بی چشمداشتی.
نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی(مولانا)


پیوندها
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 21051